Persia یا Iran؟

ما ایرانیان از آغاز سرزمین خود را Iran نامیده‌ایم. انگلیسی زبان‌ها هم میهن ما را قرن‌هاست که Persia خوانده و خودمان را هم Persians نامِده‌اند. البته این نوآوری را یونانی‌ها آغاز کردند و نام سرزمین پارس را بر همه‌ی پهنه‌ی ایران‌زمین نهادند و بعدها رومی‌ها و اروپایی‌های دیگر٬ رسم یونانی‌ها را ادامه دادند.
از این رو٬ واژه‌های Persia و Persian در کهن‌ترین متون زبان انگلیسی یافت می‌شود٬ ولی نخستین کاربرد واژه‌ی Iranian در زبان انگلیسی به اواخر سده‌ی ۱۸ بازمی‌گردد٬ آن هم در ارتباط با نظریه‌های یک زبان‌شناس انگلیسی با نام «سر ویلیام جونز» در باره‌ی شاخه‌های زبا‌ن‌های ایرانی در خانواده‌ی زبان‌های هند و اروپایی.
در دهه‌ی ۱۳۱۰ خورشیدی٬ در دوران سلطنت رضا پهلوی٬ دولت تصمیم گرفت برای رفع دوگانگی Persia و Iran فکری کند و در همین راستا از جهانیان خواست که کشور ما را Iran بخوانند نه Persia و ما از آن پس رسماً شده بودیم:The Kingdom of Iran و پس از انقلاب هم شدیم:The Islamic Republic of Iran
اینک سازمان ملل متحد و هم کشورها و مجامع بین‌المللی همگی ما را Iran و به صورت اختصاری IRN
می‌شناسند و در ردیف الفبایی میان India و Iraq جا می‌دهند.
ولی این پایان ماجرا نیست. ظهور Iran به کاربرد Persia در مطبوعات و محافل مغرب زمین پایان نداده و حالت ابهام و اغتشاشی نسبت به این دو واژه در اذهان بیگانگان به وجود آمده که هنوز هم ادامه دارد.
با این همه تکلیف Persia روشن است؛ سرزمین افسانه‌ایی هزارویک٬ زادگاه نژادی ممتاز از گربه‌های بُراق٬ بافنده قالی‌های جادویی و معدن لب لعل و منابع سرشار نفت و سال‌های سال صاحب بزرگ‌ترین پالایشگاه نفت جهان در آبادان.
ولی تکلیف Iran در اذهان غریبان چندان روشن نیست. آیا همان Iraq است؟ یا از همان دسته است؟ مردمانش عرب و زبانشان عربی‌ست؟
در روزگار پیشین٬ هما٬ هواپیمایی ملی ایران که هنگام پرواز به مقصدهای اروپایی بارها با نام هواپیماهای کشورهای عربی عوضی گرفته شده بود به فکر افتاد تا با تلفیق دو نام Iran و Persia مساله را حل کند و از این رو عبارت: Iran Air, The Airline of Persia را چند روزی بر بدنه‌ی هواپیما گذارد. ولی دولت با آن مخالفت کرد. دانشنامه‌ی ایرانیکا٬ که از ۲۰ سال پیش در مرکز ایران‌شناسی دانشگاه کلمبیا به زبان انگلیسی تالیف می‌شود بر آن شده است تا ایران٬ ایران باستان و ایران کنونی را در همه‌ی شرایط Persia بخواند و نه ایران.

اینک با توجه به سوابقی که ذکر شد چند پیشنهاد را ارایه می‌کنیم:

۱-ایران رسمی و دولتی را Iran ترجمه کنیم و آن‌چه را نیز به این نهاد رسمی مربوط می‌شود Iranian یا به صورت اضافه‌ی ملکی Of Iran بخوانیم مانند:The Government of Iran Or The Iranian Government
۲-آن‌چه به هنر٬ فرهنگ و تمدن و زبان‌های ایرانی مربوط می‌شود بهتر است به Persian ترجمه شود. همانند قالی ایرانی Persian Carpets
۳-برای زبان فارسی بهتر است Persian به کار برده شود مانند زبان فارسی دری Dari Persian
۴-در برخی موارد٬ ممکن است ناچار شویم به هنگام ترجمه‌ی سفرنامه‌‌های جهان‌گردان قرون گذشته Persian  را به فارس ترجمه کنیم نه ایرانی: I came across some Persians in Shamakhi در شماخی به تعدادی فارس برخوردم.*

*Iran & Iranian in English, Kamran safaeian

  
نویسنده : Ramin - Arman ; ساعت ۱٢:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۳/۱۱
تگ ها :


 

در آغاز بسيار خرسند و مفتخرم که بار ديگر در جمع گرم دوستان ارج‌مندم حضور يافته‌‌ام و اميدوارم بتوانم پيوسته در اين جمع باشم.

دشواری‌های پرداختن به کاری دور از تخصص و حرفه‌ی من، در آغاز برای من قابل پيش‌بينی و در جريان کار، قابل لمس و درک بيش‌تری بود. لذا بر اين باورم که اگر باز هم بهانه‌ی اين کار را بگويم، بهتر است.

در اين گردآوری‌ها من از استفاده و همراهی دوستان و افراد ديگر مسلماً بهره‌مند گشته‌ام، که البته پيامد آن کامل‌تر بودن مجموعه‌ی نوشتارهايم بوده است.

 

بروجرد(وروگرد)

بروجرد شهری‌ست در شمال شرقی استان لرستان، ميان شهرهای خرم‌آباد، درود، اراک، ملاير و نهاوند. پيشينه‌ی زندگی در اين شهر در سنجش با بخش‌های غربی و ميانی لرستان کم‌تر است ولی يادبودهايی از دوره‌ی کاسی به‌دست آمده که هم‌زمان با يافته‌های باستانی از "غار گيان" است.

شهر بروجرد از شهرهای کهن ايران است که در دوره‌ی ساسانی با نام "بروگرد" شناخته می‌شده است و بنای آن‌را به پيروز ساسانی نسبت می‌دهند.

برخی بروجرد را با توجه به گويش بومی و لری آن(ووری‌یرد و و ِروگرد) از ساخته‌های "ويرو" شاهزاده‌ی اشکانی دانسته‌اند.

ما درباره‌ی «ويرو، از شاهزادگان اشکانی که در گوراب، يکی از 18 ايالت نشين ايران حکومت داشته و ساختمان‌هايي بر اين شهر افزود و روی اين قسمت يکی از نام‌های اين شهر را ويروگرد ضبط کرده‌اند و و ِروگرد مخفف آن است.». از پژوهش‌گر و نويسنده‌ی گرانمايه آقای دکتر شهيدی نقل شده که: بروجرد تغيير يافته‌ی ويروگرد است و ساخته شده‌ی ويرو، شاهزاده‌ و حاکم اشکانی که در گوراب نهاوند حکومت داشته است.» و نگفته نماند که تلفظ لری و روستايي يا سيلاخوری و ِروگرد نزدیک به همين صورت ويروگرد است.

صورت تلفظ بومی نام بروجرد يعنی ووری‌يرد/Vuriyerd نيز مشمول همين حکم است چراکه منحصر یه فرد است و صورت مشابه ندارد.

در گذشته بروجرد از شهرهای آباد و مهم بوده و گاه فرمان‌داری جداگانه و گاه مرکز استان لرستان و خوزستان بوده است.

پراکندگی جغرافيايی گويش لری سبب وحود شاخه‌های گوناگونی شده است که گويش بروحردی نيز يکی از آن‌هاست با مجموعه‌ی تفاوت‌ها و شباهت‌ها و ويژگی‌های منحصر به فرد خود.

گويش بروجردی را از گويش‌های زيرشاخه‌ي لری دانسته‌اند و در بيش‌تر بن‌مايه‌ها، از آن زير نام شاخه‌ايي از زبان لری نام برده شده است. اما آن‌چه آشکارست اين است که ميان گويش بروجردی و گويش ديگر بخش‌های لرستان(که لری ناميده می‌شود) نايکسانی فراوانی است، به‌گونه‌ايي که می‌توان بروجردی را پارسی لری شده يا لری پارسی شده در نظر گرفت. و البته برخلاف لری که سنگين و بی‌شوخی‌ست، گويش بروجردی تا اندازه‌ايي شوخ‌گونه و ساده است و شگفت آن‌که اين ويژگی با خيم و خوی مردم بروجرد همانندی بسيار دارد که بيش‌تر مردمی رامش‌گر و شوخ هستند.

نوشته‌های زير بر پايه‌ی پاره‌ايي از بن‌مايه‌های تاريخ اسلام هستند که از آن برخی نکات را دریاره‌ی بروجرد درمی‌يابيم.

در فرانمون زندگانی عمر و گشايش‌های مسلمين، نمود پرواپذيری هم به نام بروجرد شده است:

«و أرسل "سعد" وفداً من رجال إلی "بروجرد الثالث" ملک الفرس؛ ليعرض علی أو الاسلام علی ان يبقی فی شهبانو و يخيره بين ذلک أو الجزيه أو الحرب»

بر پايه‌ی نوشته‌ی بالا، سعد يکی از مردانش را به سوی "بروجرد سوم" در سرزمين فارس(ايران) می‌فرستد تا اسلام را بر مردم آن سرزمين وانمايد. و سه پيشنهاد یه آنان دهد: یا اسلام پذيرند يا جزيه دهند و يا بجنگند.

«ولکن الملک الوفد بصلف و غرور و أبی إلا الحرب، فدارت الحرب بين الفريقين، و استمرت المعرکه‌ی اریعه‌ ايام حتی أسفرت عن انتصار المسلمين فی القادسيه، و منی جيش الفرس بهزيمه ساحقه، و قتل قائده رستم، و کانت هذه المعرکه من أهم المعارک الفاصله فی التاريخ الاسلامی، فقد إعادت العراق إلی العرب والمسلمين فأن خضع لسيطره الفرس قروناً الطويله، و فتح ذلک النصر الطريق أمام المسلمين للمزيد من الفتوحات»

ليک مردم آن کران با سریلندی در برابر اين پيشنهادها ايستادند و ترسی از جنگ نداشتند. پس جنگ درگرفت و تا چهار روز ادامه يافت. اين پيروزی در تاريخ اسلام بسيار ارزش‌مند بود چراکه زمينه‌ساز پيروزی‌های آینده‌ی مسلمانان شد.

«بعد هزيمه الملک الفرس من "المدائن" اتجه إلی "نهاوند"... فارس عمر جيشاً کبيراً بقياده النعمان بن مقرن علی تارک أربعين ألف متقاتل فاتجه إلی نهاوند، و دارت معرکه کبيره انتهت بانتصار المسلمين و الحاق هزيمه ساحقه بالفرس، فتفر قوا تشتت جمعهم فهذا النصر العظيم الذی أطلق علی هذا "فتح الفتوح"».

پس از گريز فرمان‌روای ايرانی مدائن، تازيان به سوی نهاوند شتافتند ... عمر لشکری بزرگ به رهبری نعمان پور مقرن گسيل داشت و جنگ بزرگی درگرفت که در پايان به پيروزی مسلمانان انجاميد.

 از نوشته‌های بالا مطالب چندی برداشت می‌شود:

1-بروجرد دست‌کم در دوران ساسانی هستی داشته است.

2-اين‌که به گونه‌ايي ويژه نماينده‌ايي به بروجرد رفته نشان می‌دهد که بروجرد در زمان ساسانيان شهری بزرگ و مهم بوده و گويا از فرمانداری‌های ايرانيان بوده است.

3-با نگرداشت تبديل گ به ج در ميان تازيان، در می‌يابيم که نام آن در اصل وروگرد يا بروگرد بوده است.

4-بر پايه‌ی نوشته‌های موجود بروجرد در آن بخشی از ناحيه‌ی ماه‌نهاوند بوده که خود ماه‌نهاوند دارای دو سامان بروجرد و نهاوند بوده است.

5-واژه‌ی "الثالث" يا سوم پس از بروجرد می‌تواند پرواپذير باشد. مي‌توان چنين انگاشت که در آن‌زمان چندين بروجرد بوده که با شماره از هم جدا می‌شده اما اين احتمال پذيرفته نيست زيرا تاکنون نام هيچ جای ديگری چون بروجرد در بن‌مايه‌های تاريخی ياد نشده است.

احتمال ديگر اين است که بروجرد در آن زمان سامانی بزرگ در ايران بوده(برای نمونه يک استان) که بخش‌های گوناگون آن برپايه‌ی شماره از هم جدا می‌شده‌اند.

بايسته‌ی يادآوری‌ست که در پاره‌ايي از زمان‌ها بروجرد مرکز استانی به نام ايالت ثلاث(سه گانه) يا شهرهای سه گانه بوده که بروجرد در زمان قاجار، بروجرد و نهاوند و ملاير کنونی را شامل می‌شده است. شدنی‌ست که در گذشته‌های دورتر و در زمان پيش از اسلام نيز چنين بوده باشد.

ظاهراً نخستين باری که نام بروجرد به صورت بروگرد آمده‌ست در حدودالعالم من المشرق الی المغرب است کهن‌ترين متن فارسی موجود و پرمايه‌ترین کتاب جغرافيای جهان تا اواخر عهد مغول و حتی پس از آن به شمار می‌رود. در اين کتاب که در سال 372 ه.ق تأليف شده است، در فصل «سخن اندر ناحيت جبال و شهرهای وی» که از سپاهان در شرق آغاز می‌شود و پس از سير به سمت غرب، رو به شمال می‌نهد و به کاشان پايان می‌يابد، آمده است: «بروگرد(در اصل: بروکرد) شهرکی‌ست خرم و یا نعمت (که از) وی زعفران نيک خيزد.

ابن حوقل گويد: «بروجرد شهری‌ست پر نعمت. ميوه‌های آن به کرج ابی‌دلف برده می‌‌شود. در بروجرد زعفران رويد. در اللباب آمده است که: بروجرد شهری‌ست با رودها و درختان فراوان. از بلاد جبل است در هجده فرسخی همدان. »(ص 483)

حمدالله مستوفی به دليل خدمت در ديوان استيفا و دسترسی به اطلاعات ديوانی(اداری و مالی) نخستين مولف است که آگاهی‌های نسبتاً دقيق درباره‌ی بروجرد به دست داده است. به نوشته‌ی او «بروجرد از اقليم چهارم(کوهستان) است و شهر بزرگ طولانی. و درو دو جامع عتيق و حديث بوده است. آب و هوايش وسط(=ملايم) است، و شرابش نيکوست و درو زعفران بسيار بُوَد»

امير تيمور لنگ چندبار از بروجرد گدشته، و در واقع به آن‌جا يورش برده است. نخستين بار در سال 788 که به نوشته‌ی حبيب‌السير «با لشکر به جانب لر کوچک در حرکت آمد، وروجرد را از جهات و اموال مجرد کردند و خرم‌آباد را غمکده گردانيدند». بار ديگر در سال 789 و بار ديگر در سال‌ 795 و بارهای ديگر.

در واقع تيمور و فرزندان و اميرانش در همه‌ی سال‌هايي که در ايران و به‌ويژه در غرب کشور گذراندند کاری جز کشتار و غارت نداشتند. مثلاً به نوشته‌ي تاج‌الدين شهاب يزدی در جامع التواريخ حسنی، که در فاصله‌ی سال‌های 855 تا 857 ه.ق در احوال بازماندگان تيمور تاليف شده است، سلطان سکندر «هر سال به وروجرد و خرم‌آباد و نهاوند و لرستان بزرگ و کوچک رفتی و همه‌ی آن حوالی، تا در بغداد و کوه بيستون و الشتر و مجموع آن حوالی ايلغار نمودی» (ص24)

و نگفته پيداست که ايلغار تعبير محترمانه‌ی غارت و چپاول است، که البته به طور تصادفی انجام نمی‌گرفته بلکه به صورت عادت و سنت در آمده بوده است.

هرچند که "تاريخ بروجرد" به معنای واقعی کلمه موضوع نگاشته‌ايي جداست، اما نمی‌توان از بروجرد – در هر مقوله‌ايي که باشد -  سخن گفت و از طبيعت زيبا و دل‌انگيز آن و به‌ويژه "بهار" و "اردي‌بهشت" آن ياد نکرد.مردم بروجرد از گذشته‌های دور تا کنون قدر طبيعت و بهار آن را می‌دانسته‌اند بی‌آن‌که نيازی به بيان آن احساس کنند.

با این حال تقريباً همه‌ی بيگانگانی که به بروجرد رفته‌اند و اثر نوشته‌ايي از خود به جا گذاشته‌اند، صادقانه و به درستی طبيعت بروجرد را ستوده‌اند، و از روی عقل و عدل آن را "دار السرور" لقب داده‌اند. اما از آن‌جا که بازگوکردن همه‌ی آن‌ها از حوصله و گنجايش اين گزارش خارج است در اين‌جا تنها به ذکر چند نمونه اکتفا می‌کنم و البته ناگفته پيداست که مشت نمونه‌ی خروار است:

استاد حسين حزين، در فصلی با عنوان «چند قطعه شعر در تعريف شهرستان بروجرد»(ص36 تا 46) اين بيت معروف را به نقل از ميرزا حبيب قاآنی آورده است:

«گرچه سپاهان بهشت روی زمين است//ليک نيرزد به يک بهار بروجرد»

مسعود ميرزا، معروف به ظل‌السلطان، پسر بزرگ ناصرالدين شاه که ساليان دراز حکمران بلامنازع نيمی از ايران بود و چند سالی هم جکومت بروجرد به قلمرو اش افزوده شد، در سال 1298ه.ق سفری از اصفهان به گلپايگان، اراک، لرستان و خوزستان کرد، که تفصيل آن در خاطرات او درج شده است.

او درباره‌ی بروجرد نوشته است:

«به بروجرد وارد شديم. شهر سبز حضرت سليمان –که جزو افسانه‌هاست- همين بروجرد است. تقريباً شباهت بسياری به شهر شيراز دارد، در کنار رود کوچکی که از مغرب به مشرق جاری است. شهر در ميان تلال و جبال واقع شده، و اين تلال به درجه‌ايي قشنگ و سبز و خرم و نمايان است که مافوق ندارد. چشم بيننده از نظاره‌ی او سير نمی‌شود. پيرامون شهر باغات بسيار دارد، مشهور به تکايا...بسيار زيبا و تماشايي‌ست.»

و بالاخره مرشد بروجردی، شاعر نام‌دار عصر صفوی، که بخش عمده‌ی زندگی‌اش را در قندهار و دکن گذرانده و در 1030 ه.ق درگذشته است در وصف زادگاه خود شعری دارد که 3 بيت آن به نقل از تذکره‌ی می‌خانه اين است: «خوشا فصل بهاران بروجرد//خوشا احوال ياران بروجرد – کشد نور تجلی پرده بر رخ//ز شرم گلعذاران بروجرد – دوای درد انفاس مسيح است// دم پاسخ‌گذاران بروجرد.»

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

منابع:

1-      جغرافياي تاريخی بروجرد، ع. روح‌بخشان

2-      واژه‌نامه‌ی گويش بروگردی(پژوهش‌گر: سعيد اسدی، ويراستار: حامد قنادی) از تارنمای پارسی سره

3-      تارنگارهای "شعر معاصر بروجرد" و "بروجرد سيتی"

4-      الفاروق عمر: د.محمد حسين هيکل – دارالعارف بمصر – القاهره – 1977

5-      المعارف: عبدالله بن مسلم بن قتيبه‌ الدينوری – تحقيق: د.ثروت عکاشه – دارالمعارف بمصر – القاهره- 1969

6-   مناقب اميرالمومنين عمر بن الخطاب – ابوالفرج عبدالرحمن الجوزی – تحقيق: د.علی محمد عمر - الهیئه المصريه العامه للکتاب – القاهره 1420 ه. 2000م

7-      غلام‌رضا مولانا، تاريخ بروجرد1/9

8-      تاريخ گزيده و نزهه‌القلوب، ص70

9-      خاطرات ظل‌السلطان، 2/589 و 590

10-   تذکره‌ی حسين حزين، ص60

 

 

 

 

 

  
نویسنده : Ramin - Arman ; ساعت ۱۱:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱۱/٢٢
تگ ها :